Wednesday, December 23, 2009

والا امشب تصمیم گرفتم..به قول یکی‌ از دوستانم خود سانسوری کنم.سخته برام تو این نوع نگارش ولی‌ بهتره


حال کلی‌‌ام امروز بهتر بود،در حضور دوستان گفتیم و خندیدیم،از اون خنده‌ها که مدتی‌ بود نیازشون حس می‌‌شد..

راستی‌ این که آدم با داشتن کلی‌ دوست و رفیق دور و نزدیک،احساس تنهایی می‌کنه برای همه اتفاق میفته یا فقط مال من!؟

چند شب پیش رفتیم کنسرت..هرچی‌ من اصرار کردم که بلیط رو بفرشم و بی‌خیال کنسرت..محسن نگذاشت (از این برخورد‌ها از طرف دوستای نزدیکم کلی‌ خوشم میاد).خلاصه رفتیم کنسرت و مثل همه کنسرت‌های پیشین،خوش نگذشت..چرا که من اصلا این کار نیستم،خدا پدر آیفون رو بیامرزه که اگه نبود دق کرده بودم...

امروز هم باز درگیریهای شرکت و تلفن تلفن کشی‌ از اون سر دنیا....بعدشم یه جلسه مفید با حضور خسرو که ارادتی بی‌ پایان نسبت بهش دارم...اونجا فهمیدم که بعضی‌ از نزدیکم،چه قد تنها هستن و من چه غافل...یه ورزش مفرّح با یک زوج دوست داشتنی و حالا حاضر در اینجا....مطمئنم امشب بهتر میخوابم،شما رو نمیدونم!

Tuesday, December 22, 2009



دوست دارم امیدوار باشم،که کسی‌ اینجا سر نمیزنه و راحت می‌تونم فریاد کنم و تو سکوت این چاه گم بشه

بابا من تقریبا ۳۰ سال عمر کردم و هنوز نفهمیدم دوست واقعی چی هست و کی هست...آدم دردش میگیره وقتی تعدادی رو دوست می‌‌دونه،بعد همون دوستان..آخه چی بگم!!!

قبلا قلمم راحت تر بود و برای خودش کسی‌..مدتی‌ زمان میخواد تا راه بیفته،البته کلا خودم خسته ام

سربسته بود ولی سعی می‌کنم از این به بعد،واضحتر و طولانی تر بنویسم

Friday, November 16, 2007

نیاز به معجزه ايی نزدیک


چه ناگوار و پریده رنگی ای درختِ خاطراتِ رنگ باختهِ زمین...آرزو داشتیم روزی به شاخهای جوانیت دخیلی بندیم ولی اینک تو آزمندِ تک دخیلی....افسوس و صد افسوس

بارها به این عکس نگاه کرده ام...خودم پروریدمش،ولی ترسش من راهم می درد،من را هم شلاق بار میشوراند...نه این بار که با شما مینگرمَش آرامم.

Sunday, October 07, 2007

چند نقطه



مدتی نه چندان اندک می گذره که می خواهم مطلبی اینجا بگذارم ولی ذهنم خالیه و تمرکز لازم رو ندارم...حالا بعضاً میگن اون وقتی هم داشتی که چیزی نمی گذاشتی اینجا.
در هرصورت این را اولین نوشته من بعد از سالی مثاله همیشه نا آرام بدانید...آنها که بودند می دانند که چه بر آ دمی اینگونه خسته ز تاریخ گذشت(منظورم کل ادمیت بود جو گیر نشدم).

این عکس رو از امام زاده اسماعیل گرفتم...احساس کردم از مطلب دور نیست.






Saturday, October 06, 2007


"I sould be glad of another death."
T.S.Eliot
دوست
بزرگ بود
و از اهالی امروز بود
و با تمام افق های باز نسبت داشت
و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید.
صداش
به شکل حزن
...
و هیچ فکر نکرد
که ما میان پریشانی تلفظ درها
برای خوردن یک سیب
چقدر تنها ماندیم.
سهراب سپهری

Wednesday, February 15, 2006


حرفِ دل ولی

بارها و باره ها گفتم و کسی نشنید,یا حداقل نشون نداد که شنیده!!!همه دل داده و هیچ شهید دل...اره شاید عاشق ها عاشق های قدیمی نیستن و عشق بازیچه شده,بازیچه!؟چه حرفهای گنده ای,من و چه به این حرفها...منی که سالیانه مثله خیلی ها تو این و اون شهر غریب,بقچۀ دلم و بستم و گذاشتمش بالای بلند ترین بلندی که شاید نکنه....اصلا ولش کنین,چی میخواستم بگم!؟
آهان حرف حرفِ این رهگذرهای قدیمی بود که هر گوشه ای خلوت مکنن و گوشاشون میشه محرم....میگی و میگی؛وقت میگذاری..وقت میگذارن...جگر پاره مکنی...خون می گرین...راه میری..راه میرن و هزاره و هزار و یک همدلی.همدلی؟!؟چه واژه ای...لطیف؛زیبا؛پر از احساس وحرکت...ولی باور کنین توهی.مثله خیلی از
لغت های دیگه،مثله خیلی از آ دم های دیگهِ
راستی گفتم عشق,نگفتم؟چرا درست شنیدیم!!ولی منظورم این عشقی که دیروز و پریروز جشنش گرفتیم نبود!عشقی که من ازش میکم نمیتونه و نباید بازیچهِ حوس بیشه....لابد میگین بابا چه حوسی این دل که مهمانی جز حضرت دوست نداره و نمیتونه که داشته باشه...ولی نه بخاطرِ کسی، بخاطر خودتون و فقط خودتون یه بار دیگه تو تنهاتون این سوال رو از خودتون بکنین که ایا این خونه همخوانه ای جز او داشته یا خیر؟! اگه میترسین؛یواش و کوتاه؟!؟!؟جوابش رو هم اگه دلتون خواست برای من کامنت بگذارین

Friday, December 30, 2005



غریبی آشنا درآغازِ کودکی